تبليغاتX
تنهاترین تنها
بازم سلام اینو دیکه بدون نظر میزارم یه خبر خوب دارم اینو حذف میکنم منظورم وبلاکه قابل توجه اونائی که از دستم دلخور بودن   شاد باشین
+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 8:9 بعد از ظهر |
علي

امشب باز بغض همیشگی گلویم را میفشارد
امشب  دلم  دوباره رو به گریه ره میسپارد
هجوم خاطرات بر من براین پیکرزهرمینشاند
بغض گلویه شکسته ام مرا تا مرز مردن میرساند
فکر با تو بودن وحال اینگونه بی تو تنهایی
نمیگذارد برسانم امروز تاریکم را به فردای روشنایی
بند بندم لبریز از تو بود و حال بی تو از هم گسستم
گریزی نیست از این تنهایی این منم که در خود شکستم
تو خوش باش  باهر که هر جا بی من نشستی
زندگی به کامت شاد باد هر جا بی من که هستی
من بازیچه ای ناچیز بیش  در دستان تو نبودم
زد چشمانت قصه ای تلخ ذره ذره بر تار و پودم
ز تو سپاسگذارم که زندگیم را برای لحظاتی شاد کردی
زندگیم رو به سامانی بود امابه یک شب بر باد کردی
فقط بگو با خاطراتت چگونه بی تو شب گریه سر کنم
شب تاریک و تنهایم را چگونه بی تو سحر کنم
بگذر زمن تو هم بگذر همانگونه که دنیا گذشت
خاطرات زپیش چشمانم رفت و یه لحظه بر نگشت
شاید باز ز سوی خدا آزموده شد تن خاکی بی گناهم
همدمی نمیبینم خدایا تو باش مثل همیشه تکیه گاهم

منو ببخشید ولی یه مدت نیستم قربون همتون بای 

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 5:55 بعد از ظهر |

نگو دیره ، من از این فاصله ها بدجوری گریه ام میگیره

نگو دیره ، من از این بی خودی ها بدجوری گریه ام میگیره

داره گریه ام می گیره

آره گریه ام می گیره

 

میشه هر قصیده رو با چشم تو اندازه کرد

میشه با چشمهای تو قدیمی ها رو تازه کرد

میشه فریاد زد و رفت تا ته دشت

میشه دریا شد و از خشکی گذشت

 

نگو دیره ، من از این فاصله ها بدجوری گریه ام میگیره

نگو دیره ، من از این بی خودی ها بدجوری گریه ام میگیره

داره گریه ام می گیره

آره گریه ام می گیره

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 10:52 بعد از ظهر |

سلام به همگی اینارو تقدیم به همه اونائی میکنم که به فکر من بودن و اومدن منو شرمنده کردن اینروزا گرفتاریام زیاد شده ودیر به دیر میام امیدوارم منو ببخشید وبتونم جبران کنم

علي

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 7:42 قبل از ظهر |

بنویس نامه نویس حرفای خوب خوب بنویس

بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیس

بنویس نامه نویس

اگه عاشقانه نیس حرفای بهتر بنویس

اگه خندش میگیره گریه مو از سر بنویس

بنویس نامه نویس

بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه

بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه

همه دوست  داشتنمو نقطه به نقطه بنویس

بنویس قصه زیاده ولی کاغذم کمه

بنویس خواستن من شمردنی نیس ، بنویس

بنویس دل که به خاک سپردنی نیس ، بنویس

بنویس خسته شدم ، اونقده خسته که نگو

همه ی دلتنگی من که گفتنی نیس ، بنویس

ننویس ، نه ننویس ، هرچی که گفتم ننویس

ننویس ، نه ننویس ، هرچی دلت خواست بنویس

ننویس چونکه براش نامه ها تکراری شده

چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس

 

علي

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 11:5 بعد از ظهر |

الهي:      

الهي درد ميدانم و دارو نميدانم     الهي تو شفا ساز كه از اين معلو لان شفا نايند تو گشايشي ده كه از اين بنديان كاري نگشايد    به سامان ار كه سخت بيسامانيم   چمع دار كه بس پريشانيم   دانائي ده كه از راه نيفتيم  بينائي ده كه در چاه نيفتيم   نگاه دار تا پريشان نشويم به راه دار تا پشيمان نشويم    بياموز تا راه از چاه بدانيم برافروز تا در تاريكي نمانيم    همه را از خود رهائي ده همه را با خود اشنائي ده     همه را از مكر اهرمن نگاه دار  همه را از قبله نفس اگاه دار   

 از نفس بدم رهائي ده يا رب از قيد خودم رهائي ده يا رب بيگانه زاشنا و خيشم گردان يا رب يعني به خود اشنائي ده يا رب 

  يا رب زشراب عشق سر مستم كن وز عشق خودت نيست كن وهستم كن واز هرچه به جز عشق تهي دستم كن يكباره به بنده عشق پا بستم كن

الهي:   الهي انكه تو را دشمني اموخت سوخت    انكس كه جوهر حيات شناخت لب دوخت     انكه دم از بيگانگي زد اشنائي نياموخت   

  دل جايگاه مهر است  نه جاي جوشش و كينه    جان از دوستي جان گيرد نه كينه با كينه دوستي كليد درهاي بسته است ومرهم دلهاي شكسته

 چه زيباست جهان اگر بينائي آموزيم وچه مهربانند جهانيان اگر دريچه دل پر از مهر بگشائيم

 

 

الهي اين سوز ماامشب درد اميزاست نه طاقت به سر بردن نه جاي گريزاست اين چه تيغ است كه چنين تيز است .علي

 

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |
سلام به همه ببخشید من سیستمم ریخته بود به هم نمیتونستم براتون کامنت بذارم

امشب یا فردا شبم اپ میکنم از خجالتتون در میام قربون همتون بای

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 9:51 بعد از ظهر |

اومدم بازم بشينم پاي كامپيوتر يه چيزي بنويسم بازم تا دستم خورد به صحفه كيبوورد همه چيز يادم ميره  مثل هميشه اصلا نميدونم چرااينجوره  كاش ميشد با خودكار توي كامپيوتر نوشت فكر كنم اونجور بهتر ميشد ولي همش مثل هميشه ميشد پراز خط خطي  بازم يه دوخطي بيشتر مينوشتم از زندگي از خودم از مردم از شهر از كوچه از تيراي برق از نيمكت پارك كفتراي قمري (چاهي) كه با چه شوق وزوغي دارن چينه جمع ميكنن برا ساختن لونشون روزي 1000 بار شايد اين كارو تكرار ميكنن ولي خستشون نميشه دونفرن مثل اينكه ميخوان از همديگه كم نيارن يه جارو پيدا كردنو هي چوباي كوچيك و علفارو جمع ميكنن ميبرن اونجا هر دوشون باهم عشقو مثل اينكه به طور مساوي تقسيم ميكنن نه يه زره كمتر نه بيشتر خوب اين غريزشونه ولي مثل اينكه ادم اشرف مخلوقات از اين غريزه بوئي نبرده يا لا اقل بعضياشون (بيشترشون) خوب اينم يكي از اون چيزادي كه قبل از ديدن اين هيولا(كيبوورد)ميخواستم در موردش بنويسم الانم كه همين يه ذره در موردش نوشتم نميدونم به خاطر اون قمري (كفتر چاهي) بود يا اينكه به خاطر اون يه تيكه چوبي كه افتاده بود جلوي پنجره اتاقم اومد تابرش داره ببره تا از اون يكي عقب نيفته  ........همين چند خطم كه ميبينين دوسه روز بود كه ميخواستم بشينم بنويسم نميشد تا الان اينارو نوشتم بازم تونستم داشتم هي خودموميخوردم كه يه ذره ذوق نوشتنم نداره بايد چيكار كنم  نميدونستم ميگم نمي شد بريم سوپر ماركت سر كوچه ازش شوق و ذوق نوشتم ميخريديم " اقا چند كيلو هم بده به من خيلي چيزا هست كه ميخوام بنويسم" خوب ميشد نه چيكار كنيم ديگه اين دوره زمونه همين شده حتي برا درس خوندنم ميرن دنبال جزوه سوالت ميگردن منم اينجوري ولي مثل اينكه هنوز نيومده تو بازار خوب بايد منتظر موند شايد اينم اومد از اين ادم دوپا همه چيز برمياد گوسفندو كه ميسازه  دوتا دوتا   شايد اينم تونست منكه برم زودتر صف بگيرم تا اومد جزء نفرات اول باشم .

                                                                                                          

                                                                                                                به دل نگيريد.

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |

سلام به همهگي چند روزي نبودم بايد ببخشيد يه كم سرم شلوغ بود يه موضع هم فكرمو مشغول كرده كه بايد بگم به همه و لي نميتونم هرچي كه باخودم كلنجارميرم قانع نميشم يعني جراتشو ندارم دعا كنين كه يه كم جرات پيدا كنم يعني موقعيتش جوربشه شايدم يه چندوقتي نتونستم بيام البته معلوم نيست. اين چند روزم حالم بهتر به كمك يكي از دوستا ن بااس ام اس  زدن بهم يه جورايي منو از لاك خودم دراورده ازش ممنونم كه داره اينجوري كمكم ميكنه البته  مثل دريا كه طوفاني ميشه منم گاهي گاهيم ولي بازم وضعم بهتر از قبل هست امروز ديدم اصلا فضاي وبم عوض نشده منكه گفته بودم اونو عوضش ميكنم اگه اين اوضاع بذاره حتما اونو عوضش ميكنم خوب ديگه من فعلا به خودمم نميرسم چه برسه به وبم كاش تو زندگي همه يكي پيدا بشه يه شوك بهشون وارد كنه يه كم به خودشون بيان بتونن مشكلاتو پشت سر بذارن بعضي وقتا يه سلام از يه ادم غريبه اونقدر برات ارزش داره كه ميبرتت تو فكر يه كم بخودمون فكر كنيم .

از من غريبه سلام: سلام به همهگي چه رهگذر چه دوستاني كه محبتشون هميشه منو شرمنده ميكنه شايد يه جرقه اي باشه تو دل همه ي شما                                                       " تحفه اي در خور شما نديدم فداتون كنم يه سبد عاطفه دارم همه ارزاني تان"

                                                                                       سبز باشيد وبهاري علي

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:40 بعد از ظهر |
علي

چقدر دل دل مي كند دلم اين روزها... چقدر خواب مي بيند روح بي قرارم اين شب ها... چقدر هواي چيزهاي خوب كرده ام... چقدر دلم خاطره ساختن مي خواهد... خاطرات جديد مي خواهد... از آنها كه به يادشان بياوري و هي دلت بخواهد براي همه تعريف كني... چقدر دلم كسي را مي خواهد تا خاطرات مشترك را با هم زير و رو كنيم... چقدر دلم زياده خواه شده اين روزها... شبهای این زندگی به بغض و بی خبری می گذرند و روزهایش سرشارند از کابوس

 

در گذرگاه زمان خیمه شب بازیه دهر


با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگها رنگ دگر میگردند

و فقط خاطره هاست

که چه تلخ و چه شیرین

دست ناخورده بجا می مانند

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:21 قبل از ظهر |